مرتضى راوندى
566
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
زرين كمر آن را باز كرد ، در سنگين آهنين كه روى آن نقش و نگارها و كندهكارى هندى بود باز شد . روزبهان داخل تالارى شد و زرين كمر نيز پشت سر او وارد شده و در را از پشت سر بست . اتاق بزرگى مانند حوضخانه پديدار شد كه با چند قنديل از عاج كه شيشههاى رنگين داشت روشن بود . قنديلهاى بزرگ و كوچك با روشنايى خفه و مرموز و رنگهاى گوناگون حالت باشكوهى به اينجا داده بود . بالاى اتاق مجسمهء بزرگى از مفرغ به بلندى دو گز گذاشته شده بود كه بودا را به حالت نشسته نشان مىداد و چشمهاى او كه از ياقوت بود با رنگ آتشين مىدرخشيد ، صورت او تودار ، مرتب و شبيه حجاريهاى هندى بود كه چهار زانو نشسته بود ، با شكم بزرگ جلو آمده و دستهايش را روى زانويش گذاشته بود ، ابروهايش باريك ، بينى كوچك و حالت چشمهايش مثل اين بود كه در فضاى تهى نگاه مىكرد و لبخند تمسخرآميز ، لبخند فلسفى روى لبهايش خشك شده بود . مثل اين بود كه لحظههاى خوش زندگيهاى پيشين خود را به ياد مىآورد و دو شيار گود كنار لبهايش افتاده بود . از تمام صورت او حالت آرامش ، اطمينان ، تمسخر و تحقير هويدا بود . جلو آن را پردهاى از تور نازك ابريشمى كشيده بودند و دو بخوردان دو طرف مجسمه گذاشته شده بود كه از ميان آن حلقههاى آتش بيرون مىآمد و دود معطرى در هوا پراكنده مىكرد . دور بدنهء ديوار تصوير بودا ، فرشتهها و خادمان و پردههاى نقاشى مربوط به « زندگى بودا » ملاقات بودا با گوپا نامزدش ، ملاقات او با گدا با مرتاض و با مرده و غيره كشيده شده بود و پايين ديوار ، سرخى جگركى به رنگ لثهء دندان بود . از ميان اين محوطه ، چشمهء كوچكى مىجوشيد و در جوى پهنى به شكل آبنما كه از سنگ رنگين تراشيده شده بود آب موج مىزد و مىگذشت . كنار جوى جلو چشمه يك دشك بزرگ از پر قو افتاده بود كه رويش بالشهاى كوچك رنگ برنگ قلابدوزى و از پارچههاى ابريشمى افتاده بود . روزبهان همين كه وارد شد ، رفت روى دشك چهارزانو نشست و به صورت بودا خيره نگاه مىكرد . مثل اينكه مىخواست افكار خودش را جمع بكند . گلوى او خشك و مزهء صمغ كاج در دهنش گرفته بود ، افكارش مغشوش و احساس خوشحالى ناگهانى در او پيدا شد . بطورى كه از شيار طويلى كه كنار لبهاى او انداخت ديده مىشد . درين بين دختر بچه سال خوشگلى با لباس بلند سفيد ، چشمهاى درشت ، موهاى مشگى كه به سرش چسبانيده بود با بازوى لخت ، بلند بالا ، گوشوارهء حلقهاى بزرگ به گوشش ، با كفشهاى نرم و پاهاى كوچكش مانند سايههاى پرى . كوزهء شرابى را كه در دست داشت آورد كنار دشك گذاشت و نشست ، بعد جامى شراب ريخت و به دست روزبهان داد .